باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

ترازوی دروغگوی خانه ما

از اونجایی که باران خانم باربی ( گرچه زیاد از این کلمه خوشم نمیاد ولی چون معادل ایرانیش وجود نداره مجبورم بکار ببرم ) هستن و فامیل از همه جا بیخبر تا چشمشون به بچه بیچاره میافته به بنده میگن این بچه نمیخواد یه خرده چاق بشه یا چرا انقدر این بچه لاغره و .... و از اونجایی که در لحظه ی دلسوزیهای دوستان باران حضور داره و میشنوه خیلی روی این قضیه حساس شده به طوری که وقتی روی ترازو میره حتی اگه وزنش تغییری نکرده باشه من مجبورم بگم تپل شدی تا موجبات رضایت خاطر فرزند را فراهم آورم .  
28 ارديبهشت 1392

درباره هولو

جناب هولو خان یکی از نوادگان لولوی معروف که این روزها زیاد به کمک بنده میاد قضیه از این قرار که من یه موجود خیالی اختراع کردم که کمی دستشون کجه و هر وقت باران اسباب بازیهاشو جمع نکنه یا لج کنه برای استفاده از چیزی که نباید استفاده کنه این جناب هولو ناغافل میاد و صورت مسئله رو پاک میکنه یعنی اون اسباب بازی رو بر میداره میبره واسه بچه هاش بازی کنن تا وقتی مشکل رفتاری باران حل شد بر گردونه . قبلا ها که باران کوچکتر بود با جایزه های فرشته مهربون که اغلب خوراکی بود و زیر بالشت باران می گذاشت بعضی مسائل حل میشد ولی این رسم جایزه گیری داشت به اعتیاد تبدیل میشد که فرشته مهربون برای همیشه از خونه ما رفت و یه سالی میشه که هولو اومده موجود خوبیه ...
22 ارديبهشت 1392

آهنگی برای چوپان

دیروز با خودم بردمت سر کار برداشت از یه بنای تاریخی برای اینکه حوصله ت سر نره یه کاغذ دادم که نقاشی بکشی و نتیجه ش این شد                         نقاشی رو بهم نشون دادی و گفتی مامان آهنگ کشیدم وقتی دیدم نت موسیقی کشیدی ذوق مرگ شدم باورم نمیشد در ادامه چوپونشم کشیدی که به قول خودت داره نی میزنه ( ولی از نی خبری نیست ) توی آشپزخونه ی اون خونه که الان موزه مردم شناسی و موزه سکه یزد ، یه مجسمه پیرزن بود که یه انگشتش شکسته بود و شما ازش میترسیدی از دو متری آشپزخونه رد نمیشدی پی نوشت: منم وقتی می خواستم ب...
16 ارديبهشت 1392

قصه خواب

دلم میخواد بخوابم ولی نمیشه کاری هست که باید تا صبح تمامش کنم اما یکی هست که منتظر ، منتظر مادرش که کارهاشو ول کنه و کنارش باشه تا خوابش ببره دستشو تو یقه ش کنه تا آروم بشه با هزار بدبختی راضی میشه که شب به خیر بگه و بره تو اتاقش تا آنا (مادر من که این روزها مسئولیت ها بد جوری خسته ش میکنه )براش قصه ی همیشگی نیم وجبی رو بگه که آنا وسط قصه خوابش ببره و باران بیدارش کنه که آنا چرا خوابت برد . پی نوشت ها : با اینکه شبها یه طوری راضی میشی که تو اتاق مشترک خودت و آنا بخوابی ولی صبحها خیلی زود بیدار میشی و میای تو تخت ما میخوابی و از در آغوش همدیگه خوابیدنمون لذت میبریم * شبها موقع شب بخیر گفتن برام آرزوهای طلایی می ...
12 ارديبهشت 1392

بهشت از انت باد

با درود به تمام دوستان وبلاگیم که همگی سعادت مادر شدن رو داشتن                                                    امیدوارم سایه تون همیشه مستدام باشه و بهترین روزها رو در کنار فرزندانتون داشته باشین                                &n...
10 ارديبهشت 1392

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

فردا روز مادر ، روزی که همه مادراشون رو گرامی میدارند کادو میخرن محبتهاشون بیشتر میشه خیلی ها هم که مادراشونو گذاشتن خونه سالمندان این روز یادشون میاد میرن یه سری میزنن خلاصه اینکه بازار شیرینی و کادو و طلا و این چیزها گرمه و من که مادرم سالها برام زحمت کشیده و هنوز کاری که لایق جبران کمی از زحمتاش باشه رو انجام ندادم پرم از افسوس نه اینکه طلا و کادو و محبتی در کار نبوده نه ولی هیچ چیز نمیتونه ذره ای از این دریای بی دریغ محبت و گذشت و ایثار مادرم رو جبران کنه . مادرم بعد اینهمه سال شاید این بزرگشدنهای الکی روی غرق شدن در آغوشت رو از من گرفته باشه ولی لحظه ای نیست که به آرامش اون در آغوش کشیدنها نیازمن...
10 ارديبهشت 1392

روزهای پر استرس

به روزهای پر استرس نزدیک میشم خیلی عصبی شدم و بدون اینکه دست خودم باشه بد خلقم دخترم منو ببخش بخاطر تمام این روزها که باید از زندگی در کنارهم لذت ببریم و من ازت دریغ میکنم زندگی ما آدمهای گرفتار اینطوریه دیگه امیدوارم بتونم جبران کنم کی رو نمیدونم ولی فقط خدا میدونه من چی میگم و چه حسی دارم دوست دارم به اندازه ی تمام هستی من از روز ازل عاشقت بودم و تا آخر عمر .... یه چیز دیگه ای هم هست چیزی در ذهنم که نمیتونم بگم و اون بیشتر از هر چیزی آزارم میده فقط خدا میتونه کمکم کنه و آرامش رو بهم بازگردونه   کلاغی در ذهن من است پاره سنگی در دستم از خودم می ترسم از خودم می ترسم … ایرج کریمی    &nb...
9 ارديبهشت 1392

خوابهای طلایی

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدی از خوابی که دیده بودی برایم گفتی انقدر زیبا بود که دلم نیومد اینجا در موردش ننویسم خواب دیدی توی آسمونی نزدیک ستاره ها انقدر نزدیک که با دست کوچکت میتونستی بچینیشون برق ستاره چشماتو کمی اذیت میکرد و ابرها رو که به شکل نهنگ و ... شده بودن از نزدیک نگاه میکردی جالب اینه که انقدر خوابت برات واقعی بود که اصرار داشتی خواب نبوده دخترکم امیدوارم سراسر زندگیت پر باشه از این خوابهای طلایی                                     &nbs...
7 ارديبهشت 1392
1